ادامه مطلب
بشنو سخني...
بشنو سخني از دل ديوانه ي ما باز كم كن دگر اين عشوه و طنازي و اين ناز
روز آمد وشب گشت ولي هيچ نيامد پيغام تو بر ما ، نه بلند و نه به ايجاز
گفتي كه نگفتي به من اي جود و وجودم جانا چه بود ، اين غم جانانه و آواز
گفتي كه به صوتم تو نه احسنت بگفتي زيباست چه گوييم، مشوش گر هر ساز
فرياد برآري تو بدان روز كه آري يادي ز من و هر چه ز من بود ز آغاز
اين پرده برانداز دگر نيست مجالي اين سرّ نهان بود ،بپرداز بدين راز
جانا كه بازآرد به من
آن دل كه آمد سوي تو جانا كه بازآرد به من آن چهره ي خوش بوي تو جانا كه بازآرد به من
پيچيدم اندر زلف تو مستانه و ديوانه وار آن پيچش گيسوي تو جانا كه بازآرد به من
زان پس كه بوييدم تو را مجنون مرا ديوانه خواند آن پيكر خوش بوي تو جانا كه بازآرد به من
در خاك كويت نازنين ، گلبوته ها روييده اند آن خاك پاك كوي تو جانا كه بازآرد به من
منعم به لطفت در كمين همچون گدايان كهين وآن مهر اندر خوي تو جانا كه بازآرد به من
غم
اي بي وفا خدا را با ما سخن مگو هيچ وز بخشش و مدارا با ما سخن مگو هيچ
اين تشنه لب نديدت مشكي و الطفاتي از زمزم گوارا با ما سخن مگو هيچ
اول دلم ربودي آخر زدي عمودي زان پاكي عذارا با ما سخن مگو هيچ
در دشت غم فزاني غم را بجاي ياري از نقد لفظ «يارا» با ما سخن مگو هيچ
سوز و گداز صحرا، ياري رسان غم ها چون خارو سنگ خارا با ما سخن مگو هيچ
كردم گناه و جهلي، دلدامت به سهلي گويد مرا اهورا با ما سخن مگو هيچ
منعم تو نعمت غم شكرش بسي گزارا تا ني شدي خمارا با ما سخن مگو هيچ
سخني گويمتاي دوست...
داستاني ز من و قلب كبابي كه گسست سخني گويمت اي دوست كه رازي كهن است
دلِ من ، خفته بد آرام و سرِ جايش بو د عشق او آن بربائيد و دگر رفت ز دست
غمزه ي چشم تو بر شعله ي تن مي افزود دل خوش آهنگ ز من رخت وجوديت بست
عقلا با من ديوانه چه گويند سخن تا كه دل رفت دگر عقل ز تدبيرم رست
بيستوني به دلم كنده ، فراوانِ غمش غمِ فرهاد به پيشِ غمِ من ، كوچك و پست
خنكا قصه ي مجنون به ميان من و تو لااقل ، ليلي او كاسه و ظرفي بشكست
مُنعما بارِ غمم را به قلم دادم ، حيف ناتوان ماند قلم نيز ، وجودش بگسست
اي مطرب ما بنواز آن چنگ ،شجاعانه كان واعظ دين آيد ، امروز به ميخانه
ميِ نوشم آغوشم شيرين لب شوكت پوش او شمع و من از شورش ديوانه چو پروانه
شوريده دل و مجنون گرديده و مي گردد هر كس كه كمي نوشد زين باده ي مستانه
ساقي دو سه جام آور ، از بهر من و دلبر زان باده و زان ساغر ، بر بيدل ديوانه
ليلي تو بدان زلفت ما را بكشي آخر مي ميرم و مي پوسم ،زين جرم لطيفانه
در خمره ي ما دائم ، دركش قدحي منعم كاين گونه روم تا عرش، دلداده و مستانه

طريقت من عاشق به آشكار و نهان گهي خماري و مستي و گه چو آب روان
چو بلبلي كه به صوتش گل آرميده خموش ز رنگ و بوي شقايق دلم رميه ه ز جان
ز زلف مشكي ليلي ، نمي دهم لاخي به سروران سران و به دلبران جهان
بدان ز جرگه ي رندانم و مگير عيبم رها ز بند مكانم ، رها ز جور زمان
دمي پياله بدين دست و آن به شانه ي يار دمي ز دوري آن يارمهربان گريان
نمي رود به قلم مسلكم ، ولي منعم همين بدان كه مرض ها بدو شود درمان
