بشنو سخني...
بشنو سخني از دل ديوانه ي ما باز كم كن دگر اين عشوه و طنازي و اين ناز
روز آمد وشب گشت ولي هيچ نيامد پيغام تو بر ما ، نه بلند و نه به ايجاز
گفتي كه نگفتي به من اي جود و وجودم جانا چه بود ، اين غم جانانه و آواز
گفتي كه به صوتم تو نه احسنت بگفتي زيباست چه گوييم، مشوش گر هر ساز
فرياد برآري تو بدان روز كه آري يادي ز من و هر چه ز من بود ز آغاز
اين پرده برانداز دگر نيست مجالي اين سرّ نهان بود ،بپرداز بدين راز
